تبليغاتX
من او

عطیه خستس....
+تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:19 نويسنده عطیه |
وقتی‌ حرفی‌ نباشه برای زدن،نکه نباشه نه حرف هست اما باز همون حرفها همون ناله ها،همون غصه‌ها...

وقتی‌ همه‌چیز همیشگی‌ می‌شه حوصله ها سر میره،من دارم همیشگی‌ میشم،دنیا داره همیشگی‌ می‌شه،از نبودنت که دیگه چیزی نمیگم...

تا ندهی بر بادم...

این نامجو چی‌ میگه؟؟؟

ناز رو بنیاد نکن...

اصلا حواست هس؟که کجای؟؟که چیکار میکنی‌؟؟؟کاش میشد بی‌خیالی طی‌ کرد...

دی‌ دلی دی دلی دلی دلی...

من به همین دل خوشیای کوچیک زندم...

کاش میشد صدای سوتشم نوشت..

کاش تصوراتم بهتر بود،کاش بهتر می‌دیدمت کاش بهتر توصیفت می‌کردم...

شهرهٔ شهر مشو...

فکر کنم دیگه وقتش باشه نه؟؟

می‌رسد سر به فلک فریادم...

چه زلفو حلقه کنی‌ چه نکنی‌......
+تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:58 نويسنده عطیه |

خوب بيا از اول شروع کنيم...

نميدونم اولش کجاست يا آخرش قراره به چي‌ برسيم اما مي‌دونم زندگي‌ خيلي‌ مزخرف تر از اين حرفاس که بخواي خودتو معطل اول و آخرش کني‌...

مي‌تونيم در اين مورد حرف بزنيم که چي‌ شد که من عاشقت شدم،فکر کنم اينجوري بهتره نه؟؟؟

من وقتي‌ ديدم تو...

نه واقعا من تو تو چي‌ ديدم که اينجوري بيتابت شدم؟؟؟ميگم بيتاب چون فکر نميکنم عاشق باشم ميدوني‌ چرا اين حرفو ميزنم چون الان حواسم پيش اون پسرس که دوتا نيمکت انور تره ما نشستئو داره باهم تيک مي‌زنه،پس نگران نباش منم يه آدم زود گذارم..

بگذريم بيا از الان لذت ببريم مياي يه امروزو زندگي‌ کنيم؟؟

بيا همين جور که نشستيم روبروي هم جلوي چشم اين همه آدم بخيل لبامونو بذاريم رو لبه همو...

بيخيال اين که شايد از فردا ديگه تو نباشيو من اولين بوسمو نثار کسي‌ کردم که ديگه نمي‌بينمش يا تو دختر باکريو بوسيدي که تو اين دنيا ديگه هيچ چيز براش مهم نيست،يا من بيخيال اين شم که مردم بد از بوسه بهم ميگن لکاته...

بيا بعده بوسه بلند بخنديمو يه مسيريو بدويم تا به مترو برسيم بدون اين که حواسمون باشه داريم سمت کجا ميريم سوار مترو شيمو باز بلند بلند بخنديم،جاي وايسيم که همه مارو ببينن بعد که نزديک ايستگاه بعدي شديم همو ببوسيمو دره مترو که باز شد بدويم بيرون سمت پله و بريم بيرون...

بيا بريم سمت وليعصر بيا سيگارامونو در بياريمو بذاريم گوشه لبمون سيگار منو با فندکت روشن کنو سيگار خودتو با سيگار گوشه لبه من،بيا تو وليعصر راه بريمو سيگار بکشيم،راه بريمو سيگار بکشيمو همو ببوسيم،راه بريمو سيگار بکشيمو همو ببوسيمو بلند آواز بخونيم...

کي‌ ميدون شايد ديگه نتونيم اين آهنگرو گوش بديم...

وقتي‌ هوا تاريک مي‌شه ديگه بايد از هم جدا بشيم،اگه ميشد مي‌رفتيم تو يه هتلو شبو باهم به صبح ميرسونديم،اما ديگه وقت جدايي وقت بوسه ي آخر...

بيا قول بديم ديگه همو نبينيم...

بيا تا آخر عمر به اين روز فکر کنيم...

بياو چند ساله بعد وقتي‌ زنتو بعده معاشقه گرفتي‌ تو بغلت ياد خنده‌هاي من بيفتي...

بياو وقتي‌ که خواستي‌ سيگارتو روشن کني‌و گاز فندکت تموم شده بود دلت هواي منو بکنه که سيگارتو با سيگارم روشن بکني...

بيا تا آخر عمر با اين خاطره زندگي‌ کنیم...

..........................................................................................................

هنوزم تو شبهات اگه ماه داري من اون ماه دادم به تو يادگاري....


+تاريخ جمعه نهم دی 1390ساعت 15:7 نويسنده عطیه |
همه چیز مثل یه خواب می مونه مثل یه خواب عمیق من دارم توی خواب می بینم که شیرجه زدم وسط یه اقیانوس که هرچی پایین می رم یه جای نمی رسم...

تنهاتر از همیشه اینجا فقط منم حتی یه ماهیم نیست فقط منم که دارم میرم پایین و پایین تر به امید چی نمی دونم.اما این و می دونم که دیگه بر نمی گردم بالا نه دیگه بر نمی گردم بالا...

+تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:16 نويسنده عطیه |
حس کن مرا که دست برده داخل گیست /

 حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

 حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

 حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

 حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

 حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

 حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

 بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»...

{سید مهدی موسوی}

+تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 14:41 نويسنده عطیه |
اسمش را میگذاریم دوست مجازی ...
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد ...
وقت میگذارد برایم...
...
...وقت میگذارم برایش...
نگرانش میشوم...
دلتنگش میشوم...
وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقیست...
هرچند کنار هم نباشیم...
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم...

.............................................................................................................

من به تو فکر می کنم...

به این که وقتی اومدی من....

............................................................................................................

همه ی دوست های بلاگفایی عزیز با شرمندگی زیاد نمی دونم چرا نمی تونم براتون نظر بزارم ...

+تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:9 نويسنده عطیه |
این قسمت و که رد کنی معلوم نیست به کجا می رسی،اول خوشحالی که وای خدای من بالاخره تموم شد حالا روزای خوبی و می گذرونم،اما نه این اولین اشتباهته

هیچ روز خوبی در انتظار تو نیست،تو فقط یه طوفان و رد کردی و حالا باید آماده باشی برای طوفان بزرگتر.

یادته از بچگی هی شنیدیم آدما هرچقدر بزرگتر می شن مشکلاتشونم بزرگتر میشه...!!!

حالا همینه،قصه ی بزرگ شدن ما همینه...

تو باید آماده باشی برای نبرد و همیشه یه بهونه داری برای نبرد بهتر که پیروزشی...

اما کی می دونه آخر این پیروزیا چیه...

.................................................................................................................

امان از اون روزی که هیچ بهونه ای برای ادامه ی نبرد نداشته باشی...

+تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 17:49 نويسنده عطیه |
تازگیا محکوم شدم به تنهایی پرستی....

اما اینا نمی دونن من از لحظه هایی که تو توش حضور نداری متنفرم....

..............................................................................................................

+تاريخ جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 18:50 نويسنده عطیه |
یکی از چیزایی که من عاشقانه دوسش دارم شبه...

انقدر دوسش دارم که حتی حاضر نیستم با خوابم عوضش کنم،مامانم بهم میگه تو مثل حیوونای شب بیداری،نمی دونم توی این شب و تاریکی و ماه و ستاره چی هست که من حاضر نیستم با هیچ چیز عوضشون کنم...

توی شب جای خالی تو بیشتر احساس می کنم...

حتی بوی عطرتو...

............................................................................................................

اينکه زندگي به طرز مزخرفي مسخره است يا به طرز مسخره اي مزخرفه، هيچ فرقي در اصل مزخرف و مسخره بودنش نداره!...

............................................................................................................

این روزا دارن می گذرن و تو بازم نیستی....

 

+تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 3:45 نويسنده عطیه |
دیروز به اصرار خواهر بزرگم یه کتابی رو خوندم که همیشه از خوندنشون فراری بودم اما انگار این کتاب یه فرقی با کتابای مزخرف و واقعا زرد داشت...

تازه داشتم صفحه ی ۵ کتاب و می خوندم که دیگه من عطیه نبودم.من شده بودم مهناز...

این من بودم که وقتی حرف خواستگاری محمد از مهناز شد ته دلم یهو خالی شد،این من بودم که وقتی محمد داشت حرف می زد غرق شدم توی صداش و این من بودم که لحظه به لحظه مثل مهناز عاشق می شدم...

من شده بودم مهناز یا اصلا بهتره بگم مهناز خود من بودم...

انگار این من بودم که وقتی بهش بر می خورد می زد زیر گریه و تنها جایی که آروم می شد بغل محمد بود....

بعدم که دیگه محمد و نداشت هیچ وقت آروم نشد،منم...

آره منم مثل مهناز عاشق شدم و با رفتن محمد داغون،انقدر این دعواها برام سنگین بود که نتونستم چند صفحه ی کتاب و بخونم.

مهناز داغون شد،پیر شد،شکست،منم...

از این که خبری از محمد نبود کلافه بودم و وقتی دوباره برگشت این من بودم که با دیدنش از حال رفتم...

وای که مهناز چه حالی داشت و من تمام این ها رو حس می کردم...

چقدر مهناز به من شبیه بود،چقدر دوست داشتم هر لحظه جای اون باشم

،حتی وقتایی که از نبود محمد داشت می مرد...

چقدر به حالش غبطه می خوردم...

((این منم خوشبخت ترین زدن دنیا،در تاریک و روشن جاده ای که به آسمام وصل می شود،در حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنارم دارم همراه نیمه ی دیگر وجودم به دالان بهشت می روم...))

.........................................................................................................

بین من و مهناز فقط یه فرق بود این که اون از جاهایی که محمد می بردش متنفر و فراری بود و من عاشق اون جاها...

........................................................................................................

پر شدم از نبودنت....

+تاريخ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 15:6 نويسنده عطیه |